تبليغاتX
 +++++صدای عشق+++++

+++++صدای عشق+++++


 

نوشته شده توسط سامان در 19 Feb 2008 ساعت 7:8 PM موضوع | لینک ثابت


ناز...

 

 


 

نوشته شده توسط سامان در 28 Jan 2008 ساعت 6:50 PM موضوع | لینک ثابت


قلب...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد


 

نوشته شده توسط سامان در 20 Jan 2008 ساعت 6:21 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سامان در 15 Jan 2008 ساعت 8:1 PM موضوع | لینک ثابت


شاهزاده...

سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت كه تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يكي از دختراي سرزمين خودش ازدواج كنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت كرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب كنه.در بين اين دخترا  دختري وجود داشت كه خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده  بره مامانش بهش گفت  دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترك گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان كنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم.

 روز مهماني  فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا كرد و گفت من به هر كدوم از شما   يه دانه گل ميدم و هر كس كه ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترك فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترك با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترك گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر كدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي كه تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن.   شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميكرد اما از هيچ كدوم راضي نبود  .  تا اينكه نوبت به دخترك فقير رسيد . دخترك از اينكه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميكشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترك خيره شد . رو به تمام دخترا كرد و گفت  اين دختر ملكه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي كه داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن كه اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره  .  شاهزاده گفت بله درسته كه هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد كه همه دانه هايي كه من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب كرديد  ولي اين دخترك زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه....


 

نوشته شده توسط سامان در 15 Jan 2008 ساعت 7:59 PM موضوع | لینک ثابت


 

کریسمس مبارک

 


 

نوشته شده توسط سامان در 1 Jan 2008 ساعت 7:50 PM موضوع | لینک ثابت


اشک...

 کاش در زمستاني سرد، کنج خيابان طرد
تو مرا ميديدي
من تورا ميديدم
اشک من ميخشکيد
چشم تو ميباريد ، اشک تو ميديدم
نور چشمم ميرفت....من سپس ميمردم.
کاشکي در پس پرده مرگ عشق دگري داشتم
کاش در قصه اشکت نقش دگري داشتم
کاش دراوج نگاهت جز شمع،رقص دگري داشتم
کاشکي آخرين بار نگاهت ظلمت چشم سياهت مرابا خود ميبرد
من کمي ميخفتم .
کاش مرا ميديدي
آن زمان پشت ديوار بلند پس آن تير چراغ
 جوي اشکي ساختم
از خنده تو..........
کاشکي به يقينت نبودم دلخوش
که مرا عهد اشکيست در دل ، سر خوش
به اميد روزي که نگردي درپي واژه عشق
و نباشم عکس آن واژه عشق پشت ديواري بلند پس آن تير چراغ.


 

نوشته شده توسط سامان در 12 Dec 2007 ساعت 7:2 PM موضوع | لینک ثابت


بهشت و جهنم...

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

 

خداوند  پذیرفت

 

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه ناامید و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت :

 اکنون بهشت را به تو نشان  می دهم

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد

دیگ غذا ..

جمعی از مردم ..

همان قاشقهای دسته بلند ...

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند

آن مرد گفت : نمی فهمم !!!

چرا مردم اینجا شادند
در حالی که در اتاق دیگر بدبختند؟

با آنکه همه  چیزشان  یکسان  است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت :

خیلی  ساده  است

در اینجا آنها  یاد  گرفته اند  که یکدیگر  را تغذیه  کنند

هر کسی  با  قاشقش  غذا در دهان  دیگری  می گذارد

چون  ایمان  دارد  که  کسی  هست  که  در دهانش  غذایی  بگذارد


 

نوشته شده توسط سامان در 10 Dec 2007 ساعت 7:18 PM موضوع | لینک ثابت


من خیلی تنهام...

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام


 

نوشته شده توسط سامان در 9 Dec 2007 ساعت 6:47 PM موضوع | لینک ثابت


ناشنوا...؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد


 

نوشته شده توسط سامان در 2 Dec 2007 ساعت 7:23 PM موضوع | لینک ثابت


پیداست...

پیداست هنوز شقایق نشدی

                                               زندانی زندان دقایق نشدی

 

 

 وقتی که مرا از دل خود می رانی

                                                       یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

 

 

  زرد است که لبریز حقایق شده است

                                                      تلخ است که با درد موافق شده است

 

 

  عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی

                                                     پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 

 


 

نوشته شده توسط سامان در 29 Nov 2007 ساعت 6:36 PM موضوع | لینک ثابت


شاگردواستاد...

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد    داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟"

و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم "

                                 

                                   استاد گفت:  "عشق یعنی همین!"

 

 

شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"

استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم                 نمی توانی به عقب برگردی!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:  "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم        دست خالی برگردم.

                           "  استاد باز گفت:  "ازدواج هم یعنی همین!!"


 

نوشته شده توسط سامان در 27 Nov 2007 ساعت 6:25 PM موضوع | لینک ثابت


خون...

سال ها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.

او فقط یک برادر ۵ ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید:آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر گفت:بله وپسرک قبول کرد.

پسرک را کنار تخت خواهرش خوابانیدن و لوله ی تزریق را به بدنش وصل کردند پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت می روم؟

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند


 

نوشته شده توسط سامان در 26 Nov 2007 ساعت 6:29 PM موضوع | لینک ثابت


"متشکرم"

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم ،بهم گفت :"متشکرم ". تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.

 نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

 سالهاي خيلي زيادي گذشت ...

به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ...


 

نوشته شده توسط سامان در 21 Nov 2007 ساعت 6:33 PM موضوع | لینک ثابت


چشم...

 تو این دنیای نامرد

 یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت

دختره دوست پسرشو خیلی دوست میداشت

بهش میگفت:

اگه من دو تا چشم داشتم

واسه همیشه باهات میموندم

یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به دختره بده

دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه

دید که اونم چشم نداره

به پسره گفت:

برو دیگه نمیخوامت

پسره وقتی داشت میرفت گفت:

مراقب چشای من باش .....


 

نوشته شده توسط سامان در 11 Nov 2007 ساعت 6:49 PM موضوع | لینک ثابت


کوچولوی بزرگ...

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده.وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور به هم لبخند می زدنند حالم به هم میخورد.

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.

برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای لیسانسیش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمی خواهم!کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت :یه بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت با بی حوصلگی گفت:۵ دلار.

دختر بچه دست کرد توی لبا سش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد.بعد دوباره گفت یک بستنی ساده چند است؟

پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت:۳ دلار.

دختر آدامس فروش گفت:پس یک بستنی ساده بدهید.

پیشخدمت یک بستنی ساده برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود(احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها)

دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!


 

نوشته شده توسط سامان در 11 Nov 2007 ساعت 6:37 PM موضوع | لینک ثابت


کوهنورد...

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...


 

نوشته شده توسط سامان در 5 Nov 2007 ساعت 5:35 PM موضوع | لینک ثابت


دلی به وسعت دریا...

"رابرت داینس زو" قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.  قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من!

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!


 

نوشته شده توسط سامان در 18 Oct 2007 ساعت 6:30 PM موضوع | لینک ثابت


صدای عشق...

عشق را تن پوش جانم می کنی. چتری از گل سایه بانم می کنی.

ای صدای عشق در جان و تنم آن سکوت ساکت و تنها منم.

من پر از

اندوه چشمان توام آشنایی دل پریشان توام. آتش

 عشق تو در جان من

است.عاشقی معنای ایمان من است .

 

 کی به آرامی صدایم میکنی .

ازغم دوری رهایم میکنی. ای که در عشق و صداقت نوبری . کی مرا با

خود از اینجا میبری؟

.


 

نوشته شده توسط سامان در 14 Oct 2007 ساعت 6:43 PM موضوع | لینک ثابت


صدای تو...

 

صدا،صدای توست.صدای پاهای یک عاشق صدای یک قلب شکسته.نمیدانم،شاید دیگر برایم فردایی وجود نداشته باشد.شاید دیگر بشم خاموش و روزم خاموش تر از شبم باشد.اما ای کاش دردل مثل سنگت ذره ای مهروعطوفت نهفته بود وبه جای نگاه سردت،دو چشم عاشق قرار داشت. 

نازنینم،میدانم که روزگار بی وفاست و مانند قبل که نظاره گر همه ی زندگی ما بود نیست.پس بگذارتا سراغت را از نسیم صبحگاهی بگیرم و برایت از طراوت و شبنم هایی که بر روی گلهای مریم چکیده بگویم.بگذار تا چون شمعی آب شوم وبرایت سو سو کنان مبدل به یک فانوس کوچک بر دل تاریک تو باشم.بگذار تا چون نسیمی بر تنت بوزم و ترا از این بی کسی وتنهایی نجات دهم…

 


 

نوشته شده توسط سامان در 14 Oct 2007 ساعت 6:32 PM موضوع | لینک ثابت